عیبی نداره که کسی نفهمیدم

 

مهم اینه که خودم میفهمم تا کجاهم

 

دوس داشتن حسی که خدای بزرگم تو یادم دادی

 

وبهم فهموندی دوس داشتن

همون دلیلی که مجابت میکنه تا صبح بلند شی و علی رغم دنیای ویرانه روبروت

جهانی اباد رو تصور کنی

 

من بهش گفتم که دوسش دارم

وبعد غم های در دلم جاری شد

اون نفهمید وهم  چنان هم

 

اما من حالا هر چند سخت هر چند تلخ

اما روی حرفم ماندم

وهنوز هم 

 

 

و خدای من هر چند من هم پلیدی ها را در سر دارم

اما میدانم که تو همین حوالی جایی کناری

میبینی ومیگویی

او هنوز قلب شکسته اش را در دس دارد

او دستش زخمیس

چشمانش گریان

پاهایش سست

افکارش مخدوش

باید 

باید 

......,,,

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
شروینسا

دلم تنگ شده بود واسه خوندن نوشته هات .